|
پوستت اما پوسته شیره زندونه تنو رها کن ای پرنده پر بگیر.... اونوره جنگله تن سبز پشته دشته سر به دامن اونوره روزایه تاریک پشته نیم شبایه روشن برایه باوره بودن جایی شاید باشه شاید برایه لمسه تنه عشق کسی باید باشه باید که سره خسته گیاتو به رویه سینه بگیره... برایه دلواپسی هات واسه سادگیت بمیره... قلبه تو قلبه پرنده پوستت اما پوسته شیره زندونه تنو رها کن ای پرنده پر بگیر.... حرفه تنهایی قدیمی , اما تلخو و سینه سوزه اولینو و آخرینه حرف حرفه هر روزو و هنوزه... تنهایی شاید یه راهه راهیه تا بی نهایت قصهء همیشه تکرار : هجرت و هجرت و هجرت... اما تو این راه که همرات جز هجومه خار و خس نیست کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست.... قلبه تو قلبه پرنده پوستت اما پوسته شیره زندونه تنو رها کن ای پرنده پر بگیر....
همسفر تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته نبودنت فاجعه بودنت امنيته تو از کدوم سرزمين تو از کدوم هوايی که از قبيله ی من يه آسمون جدايی اهل هرجا که باشی قاصد شکفتنی تويه بهت و دغدغه ناجيه قلبه منی پاکی و آبی و ابر نه خدايا شبنمی قده آغوشه منی نه زيادی نه کمي من و با خودت ببر ای تو تکيه گاه من خوبه مثله تن تو با تو همسفر شدن من و با خودت ببر من به رفتن قانعم خواستنی هرچی که هست تو بخوای من قانعم ای بويه تو گرفته تن پوشه کهنه ی من چه خوبه با تو رفتن رفتن هميشه رفتن چه خوبه مثله سايه همسفره تو بودن هم قدم جاده ها تن به سفر سپردن چی ميشد شعره سفر بيت آخری نداشت عمره کوچه من و تو دم واپسی نداشت آخره شعره سفر آخره عمره منه لحظه ی مردنه من لحظه ی رسيدنه من و با خودت ببر ای تو تکيه گاه من خوبه مثله تن تو با تو همسفر شدن ... ... |
About![]()
سلام ...
Home
|