!! با من !!
کمی با من مدارا کن کمی با من مدارا کنکه خود را با تو بشناسم من گم را تو پيدا کنتو را از شب جدا کردم تو را از قصه آوردمنمی شد با تو بد باشم نمی شد از تو برگردمنه از برگم نه از جنگل نه از باران نه از شبنمنه آن تعميدی رودم نه آن مريم ترين مريممنم همسقف ديروزی که عطر خانگی داردکه دستان تو را بايد به شام سفره بسپارد
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت19:9توسط قلب شکسته (عابر) | | به نام خدا - سلام یادی از یادگاران می کنم .... به انتظار تو بر درگاه كوه می گريم ، در آستانه ی دريا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها می گريم ، در چار راه فصول در چارچوب شكسته ی پنجره ای كه آسمان ابر آلوده را قابی كهنه می گيرم. ....... به انتظار تصوير تو اين دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جريان باد را پذيرفتن و عشق را كه خواهر مرگ است. و جاودانگی رازش را با تو در ميان نهاد. پس به هيأت گنجی در آمدی: بايسته و آز انگيز گنجی از آن دست كه تملك خاك را و ياد ياران را ازين سان دلپذير كرده است! نامت سپيده دمی است كه بر پيشانی اسمان می گذرد - متبرك باد نام تو! و ما همچنان دوره می كنيم شب و روز را هنوز را... عابر رفت ... خدا نگهدار +نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت19:3توسط قلب شکسته (عابر) | |
به نام خدا - سلام یادی از یادگاران می کنم ....
به انتظار تو بر درگاه كوه می گريم ، در آستانه ی دريا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها می گريم ، در چار راه فصول در چارچوب شكسته ی پنجره ای كه آسمان ابر آلوده را قابی كهنه می گيرم. ....... به انتظار تصوير تو اين دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جريان باد را پذيرفتن و عشق را كه خواهر مرگ است. و جاودانگی رازش را با تو در ميان نهاد. پس به هيأت گنجی در آمدی: بايسته و آز انگيز گنجی از آن دست كه تملك خاك را و ياد ياران را ازين سان دلپذير كرده است! نامت سپيده دمی است كه بر پيشانی اسمان می گذرد - متبرك باد نام تو! و ما همچنان دوره می كنيم شب و روز را هنوز را... عابر رفت ... خدا نگهدار
به انتظار تو
بر درگاه كوه می گريم ،
در آستانه ی دريا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گريم ،
در چار راه فصول
در چارچوب شكسته ی پنجره ای
كه آسمان ابر آلوده را
قابی كهنه می گيرم.
.......
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.
و جاودانگی
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيأت گنجی در آمدی:
بايسته و آز انگيز
گنجی از آن دست
كه تملك خاك را و ياد ياران را
ازين سان
دلپذير كرده است!
نامت سپيده دمی است كه بر پيشانی اسمان می گذرد
- متبرك باد نام تو!
و ما همچنان
دوره می كنيم
شب و روز را
هنوز را...
عابر رفت ... خدا نگهدار
+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت19:3توسط قلب شکسته (عابر) | |
سلام ... خود را به که بسپارم وقتی که دلم تنگ است پیدا نکنم همدل دلها همه از سنگ استبار خدایا بر من رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشمباشد که لباس فاخری نداشته باشم باشد که چیزی نداشته باشم اما نباشداما نباشدنباشد که عاشق نباشم یادم باشد... حرفی نزنم که به کسی بر بخوردپادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزدراهی نروم که بیراه باشدخطی ننویسم که آزار دهد کسی را ....
يار همراه من ( سحر ) عشق من ( سحر ) همدم من ( سحر ) يار روزاي تنهايي من ( سحر ) اميد زنده بودنم ( سحر ) حقيقت زندگي من ( سحر ) دنياي بدون عشق ( سحر ) رفتن سخته ( سحر ) كنارم بمون ( سحر ) من عاشقتم ( سحر ) قالب های فوق جدید ::...::...::
تعداد بازديدها:
شعرهاي عاشقانه اس ام اس عاشقانه سخن بزرگان عکس های عاشقانه درد دل عاشق مناسبت های خاص نوشته های غمگین Design by : bahar 20
انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس