|
تو سرگذشت من نبود جز غم دل شکستگی عمری گذشت و از تنم هنوز نرفته خستگی از دست روز و روزگار خسته و دلگیر شدم تا چشم به هم گذاشتم دیدم عجب پیر شدم تو گیر و دار عاشقی وقتی که سر خورده شدم منم با برگای خزون ریختم و پژمرده شدم خوشبختی با پرنده ها پر زد و رفت تو آسمون اونقده دور شد که از اون نه نامی موند و نه نشون تو سرگذشت من نبود جز غم و دل شکستگی عمری گذشت و از تنم هنوز نرفته خستگی تو کش و قوص روزگار از این دیار به اون دیار به هرکجا که پام میرفت از اونجا رفته بود پاهات از بازیای زندگی غبار غم به روم نشست هر وقت دیدم امیدی نیست دلم گرفت قلبم شکست تو لحظه های انتظار دلهره بیداد میکرد گوش فلک نمی شنید دل هرچه فریاد میکرد تو سرگذشت من نبود جز غم دل شکستگی ... ... چه کسي خواهد ديد مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی روی خندان تو را کاش می دیدم شانه بالازدنت را (بی قید ) و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را می بخشی.......................عابر
به نام خدا شب و خستگی شب و تنهایی شب و روز ... یاد تو من به تو وفادارم سحر برگرد ... ندا که نمی خواست من عاشقش باشم .... سحر تو چی میگی ؟ خدایا این تن نباشد اگه عشق سحر تو این دل نباشه... دنیا دلم گرفته خدایا دلم گرفته آی آدما دلم شکسته ای خدا دلم خیلی تنهاست... عابر خسته ... عاشق خسته |
About![]()
سلام ...
Home
|